|
|
|
توی قلبم نوشته 2ختر جاش تو بهشته :)
|
امروز اومدیم تا در تـــولد یک دوست ، یک عزیز ، یک فرشته که اشتباهی اومده تو زمین را تبریک ....... نگیــــــــــــــــــــــــــــم ، چون دیگه واقعا تولد کم آوردیم این بیت شعر را بخونین هر نتیجه ای گرفتین به ما هم بگین که ما هم در جریان باشیم !!! : و عشق اگر نیاید سراغت ، زندگی تقدیم می کند به تو هر ۵شنبه عصر دسته گلی !!! به بهترین نظر جایزه میدیم : نفر اول : یک سال نظر در هر روز از طرف نازنین و ستاره !!! نفر دوم : ۶ ماه نظر در هر روز از طرف ستاره و نازنین !!!!! نفر سوم : ۱ اهفته نظر در هر روز از طرف نازنین و ستاره !!! فکر نکنین این وبلاگ می خواد عشقولانه بشه هااااااااااااااااااااا !!!! قابل تفکره ..... اینم یه جمله ی توپ که نگین وبلاگمون از آنتی بودن در آمده !!!! : رومن رولان : مردان بزرگ به وجود آورنده ی حماسه های بزرگ هستند و زنان به وجود آورنده ی مردان بزرگ فعلا بـــــــــــــای بـــــــــــــای Nazanin & Setareh ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در Fri 26 Oct 2007ساعت 1:38 AM توسط good heavens |
سلام به دوستای گلم.......... نوبتی ام که باشه نوبت خود خودمه امروز می خوام تولد یه نفر که اشتباهی اومده رو زمین را تبریک بگم . آخه بعضی فرشته ها چون بال ندارند بهشون می گیم....... دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ستاره *عزیزم تولدت مبارک. ۱۲۰ سال چیه من تا ۲۰۰ سالگی. تولدت را همین جا تبریک می گم (به کوری چشم بعضی آآا) Happy birthday مهربونم برای چهاردهمین بار در تاریخ دوستیمون ما تو هر آپی باید قدمت دوستیمون را ذکر کنیم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدت مبارک ![]()
Nazanin
+ نوشته شده در Fri 12 Oct 2007ساعت 6:48 AM توسط good heavens |
سلام خدمت دوستان و آشنایان همکاران و هم محلی ها هم فکران عزیز و... امروز می خوام یه آپ توپ بکنم که هیچ ربطی هم به آپ قبلی و آپ بعدی نداره فقط یه حادثی ای است که سالی یه بار اتفاق می افته ... این پست Specially for my best friend 29 شهریور روز تولــــــــــــــــــــــــد بهترین، قشنگ ترین، با محبت ترین، با صفاترین، بامرام ترین دوست دنیا است.... نازنین جونـــــــــــــــم تولدت مبارک فکر می کنم امسال چهاردهمین (14) سالی باشه که بهت تولدت را تبریک میگم ایشالا تا 120 سالگیت را توی وبلاگ تبریک بگم .... خب دیگه این پست هم تموم شد به کارهاتون برسید البته میدونم به جز خوندن مطالب ما کاری ندارین.... بای بای ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
setareh![]()
+ نوشته شده در Wed 19 Sep 2007ساعت 4:29 PM توسط good heavens |
بعد از یک وقفه ی طولانی مدت 2باره ما اومدیم البته با یک دست پر ….نه یک لحظه صبر کنین انگار 2 تا دستام پره …حالا چه فرقی می کنه یک دست یا دوتا دست مهم اینه که دست بالای دست بسیار است ... 1) نمی دونم تا حالا دقت کردین یا نه که وقتی می خواین وارد خونه ی یک مرد بشین اولش فکر می کنین ای ول چه باحاله چقدر تر تمیزه تاحالا همچین مردی ندیده بودم اما….همچین که وارد میشین از تعجب ناخودآگاه دهنتون باز میشه و با چشمانی کاملا حیرت زده به خونه نگاه می کنین در این جاست که یاد اون جمله ای که خوندین می افتین : خانه ی یک مرد از بیرون همانند قصری زیبا است و از داخل شبیه مهدکودک ... 2) توی خیابان دارین قدم می زنین وبرای اینکه انرژی های منفی (اینجا منظور همون تفکر در رابطه ی مردهاست ) را از خودتون دور کنین می خواین به چیزهای خوب فکر کنین ! اول فکر یک بستنی میوه ای خوشمزه می آید توی ذهنتون که چند روز پیش با دوستتون خوردین باهاش بستنی خوردین می افتین که می خواست از شوهرش طلاق بگیره و بره دنبال یک زندگی آرام و بی دردسر اما انگار دوستتون اون جمله ی معروف را نمی دونه که میگه : عوض کردن شوهر یعنی عوض کردن مشکل ... اینجا است که کاملا افکار منفی از یادتون میره و یک لبخند شیرین (از اون مامانی های پسرکش)می زنین و از اینکه مجرد هستین خدا را شکر می کنین (به حر حال یک مشکل هم کمتر باشه یک مشکله ) 3) یک خواستگار براتون آمده که ای بدک نیست شما هم موندین که بعد از کلی رفت و آمد والتماس و خواهش پسره و خانوادش بله رو بگین یا یک کم دیگه معطلش کنین که یک کتاب از یک دوست براتون می رسه اول بهش محل نمی گذارین و می خواین روی خواستگاری که الان تقریبا 3 سال علافش کردین فکر کنین ...اما بعد از اینکه به وبلاگی که یک زمانی برای شما و دوستتون بوده می رین ویاد اون موقع که با چنگ و دندان از حقوق زنان در برابر ضد دخترها دفاع می کردین و می گفتین که از پسرها متنفرین می افتین همون موقع به خواستگارتون زنگ می زنین و با یک جمله همه چیز رو از طرف خودتون تمام شده اعلام می کنین : آنچه میان یک زن و خوشبختی فاصله می اندازد یک مرد است ... بعد با خیال راحت و آسوده به سراغ کتابی که هدیه گرفتین می روین و می خونینش ... با اینکه خسته شدم (دست خودم نیست اما از فارسی تایپ کردن خوشم نمی یاد برای همینه که اکثرا فینگیلیش نظر می دم ) 4) دارین به وبلاگ هایی که براتون توی مسنجر فرستادن نگاه می کنین که در بینش یک وبلاگ که روش نوشته ضد دختر نظرتونو جلب می کنه ...شما هم که عاشق کل کل و دعوا هستین سریع بازش می کنین و پست جدیدش را می خونین که اصلا خوشتون نمی یاد و به نظرتون می تونسته خیلی بهتر بنویسه اما به حر حال چیزی که نظرتونو جلب کرده این است که انگار نویسنده از یک بیماری روانی رنج می بره برای خودتون بیماری ها را مرور می کنین که یک دفعه یادتون می یاد :1) ترانس سکسواسیم 2)ترانس ستیزم شاید هم 3) دون ژوانیسم ...که البته شانس آخری بیشتره که یکی از دلایل به وجود آمدن اون احساس های عمیق حقارت از طرف جنس مخالف است ...(البته استثنا هم داره که ممکن از طرف جنس مخالف نباشه ) شایدم ای جمله درسته که میگه: بی عدالتی بر قلب مردها مانند فولاد گداخته در دیگ می جوشد و آماده است تا به وقتش جاری شود ... (انگار فولاد این آقا جاری شده) (راستی اگر خواستین معنی بیماری های بالا رو بدونین بهم بگین تا در پست بعدی به طور کامل بگم ) خوب دیگه کافییه اما ,این ماجرا ادامه دارد ....... هم شما خسته نباشیدکه اینو خوندین هم من که نوشتم ... این فعلا bye bye
یا یک دست صدا نداره...
اصلا بی خیال دست![]()
اما بعد یک دفعه یاد همون دوستتون که ![]()
![]()
![]()
و اصلا حس تایپ کردن ندارم اما بازم ادامه می دم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
bo0o0o0o0o0o0os
هم برای 2خترای گل ![]()
+ نوشته شده در Wed 29 Aug 2007ساعت 9:48 PM توسط good heavens |
سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
روز مادر و زن را به تمام مادرای گل دنیا تبریک می گیم و آرزو می کنیم همیشه شاد و سر حال باشن
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عزیزشون کادو می خرن.
...????????o0o0o0o0ok
nazanin & setareh
+ نوشته شده در Tue 3 Jul 2007ساعت 7:17 PM توسط good heavens |
پسر ایرونی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه.وقتی یه زن یا یه دختر ماچش می کنه گونه هاش قرمز می شه و خجالت می کشه ، ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی می کنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا . دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه . ... نمیدونم این مطلب طنز بود یا واقعیت؟ ولی همیشه طنزها از واقعیت ریشه میگیرن امیدوارم شما ها حواستونو خوب جمع کنین nazanin & setareh
پسر های ایرونی
به شیش سالگی که می رسه دیگه نمی ذاره باباش حمومش کنه . برعکس سعی می کنه خودشو به مادرش بچسبونه ، بلکه با خودش ببردش حموم . به سن ده سالگی که می رسه شروع می کنه استفاده از ژیلت یازده بار استفاده شده باباش . هی این ژیلتو می کشه رو صورتشو کیف می کنه که مرد شده . دوازده سالش که شد نمی دونه چرا دلش می خواد با دخترای فامیل بازی کنه .
سیزده چهارده سالش که شد فکر میکنه خیلی خوش تیپه . خیال می کنه مامانش اونو از روی مدل "آلن دلون" زائیده . مرتب تو خیابون راه می ره و دخترا رو نگاه می کنه و کم کم با بالاتر رفتن سن ، کمرش پایین تر میاد و دکمه یقه پیرهنش به سگک کمربندش نزدیک تر می شه(نکته کنکوری) .
شونزده هفده سالگی دیگه یه چیزایی یاد گرفته . می دونه واسه بیرون رفتن باید لباس عجیب بپوشه . مثلا یه پیرهن نارنجی که رو سینه ش عکس یه جمجمه س می پوشه . رو کمرش نوشته : Just do it! (نکته فوق کنکوری) . وای وای وای... نگو خواهر... ...(این قسمت حذف شده و تو کنکور نمیاد) دیگه همین دیگه . آها... با بچه ها که می ره بیرون اسمش عوض می شه ، مثلا اگه اسمش سعید یا علی یا احمد یا جواد باشه تبدیل می شه به : دیوید ، جک ، زاپاس ، تمساح ، سرنتی پیتی ، حامی بچه ها(به یاد دایی احمد) ، خرچنگ ، یا بی بی...این قسمتم سانسور شده تو کنکور نمیاد
هجده نوزده سالگی می فهمه یه جایی به اسم پاتوق وجود داره که با رفقا توش جمع بشن . وای به حال اون دختر بدبختی که از کنار پاتوق رد بشه . بلایی سر دختره میاره که ......کم کم یاد می گیره که دختر یعنی جنس لطیف . نباید مث تاتارا طرفش رفت . باید طوری با لطافت رفت طرفش که نفهمه می خوای گازش بگیری . باید با ملایمت رفت جلو و مخشو زد . فکر می کنه اگه خودشو آرایش کنه دخترپسند می شه . پس اول از همه موهاشو بلند می کنه . بعد یا موهاشو "فر شیش ماهه" می زنه یا "گلت" می کنه . بعدشم یه دمب اسبی و... تمام . دخترکش شد اروای عمهاش.
"هدف ما جلب رضایت شماست"
این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن . بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم برمی داره و اصلا ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی...
موهاشو که دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا می شه . عشقه دیگه...چه می شه کرد ؟
یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جرینگ جرینگ می کنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه . بعد کم کم ارتقا می گیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا .
اولش فقط با یکی دوست می شه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره ، پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد ، واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و...
اگه قیافه داشته باشه (پسره رو می گم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بدقیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن .
می گذره و می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشقشه بمونه . شروع می کنه واسه دختره خریدن کادو ، هدیه ، انگشتر ، تاپ ، شلوار ، روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه گوشی "خانم بچه ها" می بینه "حاج خانم" جواب نمی ده . چن روزی زنگ مرتب زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم کرد ، خرم کرد ، مریضم کرد ، بدبختم کرد ، ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه : دخترا رو عاشق خودم می کنم ، خرشون می کنم ، مریضشون می کنم ، بدبختشون می کنم ، ولشون می کنم
+ نوشته شده در Mon 28 May 2007ساعت 3:6 PM توسط good heavens |
طبق آخرین سرشماری عمومی نفوس و مسکن در کشور تعداد دختران نسبت به پسران
مثل همیشه کمتر است.در واقع مسئله این است که در سرشماری جدید پسران تنها ۹/۱ درصد از دختران بیشترند در صورتی که در سرشماری قبل پسران ۸/۳ از دختران بیشتر بودن! به زبان صریح تر نسل این موجودات رو به انقراض است و این احتمال وجود دارد که در سرشماری بعدی از این نوع موجود زنده چیز زیادی باقی نمانده باشد.(حالا هی به این پسرا بگو مگه به خرجشون میره؟!) طی این گزارش کاملا واقعی که به صورت کاملا سری به دستمان رسیده است ما دست به تحقیقات مفصلی زدیم .البته چون مغز پسرها توانایی درک و فهم همه ی آن مطالب را ندارد خلاصه ای از آن را به صورت کاملا پاستوریزه(که پسر سوسولا مریض نشن!)در این پست گنجانده ایم و در اختیار شما قرار داده ایم.( راستشو بخواید بعید می دونم این پسرا همینم بفهمن ولی خب از این ساده تر نمی شد دیگه!)دلایل انقراض این موجودات:
1- زشتی: حدود 99/99% ازپسرها قیافه ی درست و حسابی ندارند. یعنی در حدی که
نمی توان به چهره ی آنها نگاه کرد.از این رو آنها حدود نیمی از اموالشان را در این راه
خرج می کنند. و وقتی به قیا فه ی دلخواهشان نمی رسند به شدت دچار افسردگی مزمن
می شوند. به طوری که ممکن است در این راه جان خود را از دست بدهند!!
2-بی عرضگی: اکثر این موجودات ازکودکی به مادر خود وابستگی شدیدی دارند ومعمولا
مانند کنه به مادر خود می چسبند. به مرور زمان به پدر خود نیز علاقه ی زیادی پیدا می
کنند.به دلیل آنکه پدرمایه دار است و آنها نیزعاشق مفت خوری و... می باشند.این دو
باعث می شوند که پسرها هم چنان موجوداتی متکی باقی بمانند و بی عرضه شوند!
3- پر خوری: پسرها دارای اشتهای بسیار زیادی هستند و برخی از آنها غذای کافی برای خوردن پیدا نمی کنند وجان خود را از دست می ده
age hameye sarshomariyayi ke anjam mishod inghadr
pormohtava bud alan ma jahane sevomi nabudim va
haminja bayad be arzetun beresunam ke mabni bar
in sarshomari va engheraze jense mozakar iran bezudi
joze keshvarhaye pishrafteye donya khahad shod
pas biyayn hamin alan va haminja baraye pishrafte zudtare
![]()
iran doa konim
setareh & nazanin
+ نوشته شده در Thu 22 Feb 2007ساعت 6:40 PM توسط good heavens |
: مردها مثل « مخلوط كن » هستند : مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند : مردها مثل « كامپيوتر » هستند : مردها مثل « سيمان » هستند : مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند : مردها مثل « جاي پارك » هستند : مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند : مردها مثل « باران بهاري » هستند : مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند : مردها مثل « موز » هستند : مردها مثل « نوزاد » هستند
مرد ها مثل چي هستند ؟
. در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد![]()
. حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد![]()
. كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند![]()
![]()
. وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني![]()
![]()
. هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند![]()
![]()
خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم
می خوام همینم نباشه![]()
. بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند ![]()
![]()
. هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود![]()
![]()
![]()
. ارزان هستند و غير قابل اطمينان
صد رحمت به پیکان![]()
![]()
. هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند
چه واقعیتی![]()
![]()
در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
nazanin & setareh
+ نوشته شده در Tue 30 Jan 2007ساعت 10:21 AM توسط good heavens |
bacheha ye matlab darim toooop yani toopp tekonesh nemide vaghean delam mikhad in pesara ke kheili edeashon mishe in matlabo bekhunan ye kam az ro beran khejalat bekeshan age mavade mokhader ham baghaleshun bud mitunan bekeshan (hala ma ye chizi goftim shoma chera jav gir mishin adamo sag begire شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد pishnahadi be tamamiye pesarhaye iran zamin ghabl az inke dast be kari bezanin ya be ebarati ghabl az inke ro paye khodetun vaysin (yani hamun dorane tofoliyat)be ye 2ktore maghzo asab moraje konid ta behetun sabet beshe ma bikhodi setareh & nazanin
jav nagire)hala matlabo dashte bashin
من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه
بچه ها مي گفتن اسمش مريمه
از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم
يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چي بود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم
دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست من كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منم از مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟
من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا ! بدبخت منظوري نداشته ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم
چهار شنبه : امروز وقتي كه داشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟ من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه
پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خواد كه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز صبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدم عجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم
راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير
راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم
nemigim shomaha moshkel darin
+ نوشته شده در Thu 25 Jan 2007ساعت 5:44 PM توسط good heavens |
salam,bacheha bebakhshid age ye modat matlab nazadim saremun shulugh bud,az nazaraye dokhtar khanumaye gol va agha pesarayi ke moadabane nazar dadan,mamnun.montazere یه خواهر و برادر از مدرسه می خوان برگردن خونه. هر دو ساعت دو تعطیل می شن. خواهر وقتی به خونه می رسه که ساعت دو و نیمه. و پسر حدودا سه و نیم چهار. ( آخه می دونین این جنس خالص توی خیابونا راه می رن اگه یکی از بر و بچه ها تونسته باشه ماشین بابائه رو بپیچونه با هم می رن کمک خلق الله!!!! منتها از نوع دخترش) کارهایی که دخترها وقتی به خونه رسیدن انجام می دن: 1- کلید رو می اندازن تو در ، در رو باز می کنه و می آد بالا 2- کفش هاشو می آره و می ذاره توی جا کفشی 3- به اعضای خونه سلام می کنه 4- مانتوش رو در می آره و به جا رختی آویزون می کنه 5- کیفش رو می بره توی اتاق 6- می آد دستاش رو می شوره و از مامانش می پرسه:" مامان جان ناهار داریم؟" 7- بعد از اینکه ناهارش رو خورد ظرفاش رو می بره می ذاره تو آشپزخانه 8- می ره توی اتاق و تکالیفش رو انجام می ده 9- بابا که می آد به احترامش از اتاق می ره بیرون و سلام می کنه 10- شب بعد از اینکه همه کارهاشو کرد ، به مامان هم کمک کرد می ره تو تختش و می خوابه کارهایی که پسرها وقتی رسیدن خونه انجام می دن: 1-دستشو می ذاره رو زنگ تا مامان با چند تا فحش آبدار در رو باز کنه و بگه:" پسره ی پر روی چشم سفید مرض گرفته! مگه تو خودت کلید نداری؟ 2- کفش هاشو از وسط راهرو در می آره و اول چند قدمی توی راهرو می زنه تا به خونه برسه و بعد بیاد تو 3- سرش رو مثل ( دور از جون گاو) می اندازه پایین و می ره سمت اتاقش 4- کیفش رو ( البته کیفی رو که پره از سی دی های مستهجن و بازی و...) پرت می کنه روی تختش و جوراباشو می کنه تو هم بعد مثل توپ فوتبال شوتشون می کنه یه ور اتاق 5-دستشو می کنه تو دماغشو بعد می ماله به بلوزش 6- هنوز یه دقیقه هم از اومدنش نگذشته که مثل ... عربده می کشه که پس این ناهار کوفتی کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 7- بعد از اینکه بشقابشو ( منظور همون دیسه) تموم کرد شیشه نوشابه خانواده رو هم داد بالا یه آروغ می زنه (هـــــــــــوق!!) و بلند می شه و می ره تو اتاق تا اون سی دی ها رو ببینه 8- بابا که می آد محل سگم نمی ده( آدم نیستن دیگه!!! واسه همینه که باباها دخترشونو بیشتر دوست دارن چون مودبه ولی پسرا ....) 9- چیزی به اسم تکلیف اصلا نداره! 10- شب حدودا ساعت 10 با چنگیز خطر و کامی پنجه طلا و بر و بچز می زنه بیرون 11- ساعت نزدیک سه است که با کلید در رو باز می کنه ( پس بالاخره فهمیدیم کلیدش کجاها کار می کنه) و تلو تلو خوران می ره توی اتاقش و یه ساعتی با جی اف جدیدش پای تلفن وراجی می کنه 12- ساعت چهار سرش رو می ذاره رو بالش و کپه ی مرگش رو می ذاره eival ,eival dastan be in mostanadi tahala dide budin,bad migan chera tu ye class 20 nafare ,2 tash pesaran chon age in mojudate mozakar bekhan varede charkheye kar shan,bebinid chi mishe inam bahse ejtemayi eghtesadi weblogemun.felan
nazaraye khubetun hastim
+ نوشته شده در Wed 24 Jan 2007ساعت 5:22 PM توسط good heavens |